تبليغاتX
هرچگانشان،آبادانمان،فرداي من

پنجشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1385

چرا میگم به من چه

فلسفه ی بمن چه

یک روز جک اومد تو کلاس من و اون تنها بودیم شروع کرد

از هیجانات درونیش گفت.

گفتم یه جوری حرف میزنی که انگارتجربه ی عملی داشتی

گفت آره

به قیافش میخورد

گفتم چه جالب .گفت این آنتونی هم هست اما نمیخواهم نگاه تو

را نسبت به اون عوض کنم.

از اون موقع با یک چشم حرکات ورفتار او را تحت نظر گرفتم

میخواستم ته تویه این قضیه را در بیارم.

ذهنم مشغول بود.

با خانواده به بهونه ی درس خوندن بیرون نرفتم.چه کنم من

ناگهان همینطور که به سقف نگاه میکردم ترکی (با فتحه بخونید)

روی سقف دیدم گفتم نکنه بریزه. فکرم متوجه قرآن شد.هیچی

که ازش نخوندیم نیان حال گیری کنن.

قرآن را باز کردم از اول شروع کردم به خوندن تو صفحات 21یا

22 یا همین طرف ها بود که خدا به پیامبر میفرمود تو مسئول کار های

یهود و نصارا نیستی و هیچ کس در مورد کارهای آنها تو مورد سوال

قرار نمیده.

با خود گفتم بمن چه که بوده مهم اینکه کی هست که الآن هست

شاید اگر آن موقع این کار را نکرده بود این نبود ناگهان

دکتر حمید اندی دوست با پای برهنه اومد وسط میگفت مگه

نمیدونی من پا درد دارم چرا دمپایی های من پوشیدی

با تعجب گفتم آدم حسابی من از تو که جسمی ترم واییییییی

چرا انقدر مادی فکر میکرد نا سلامتی وجدانی گفتن نگفتن

از من دمپایی میخواد

دور نشیم از این به بعد که بمن چه در من شکل گرفت

اما باید با این دکتر بیشتر کار کنم

بیچاره یعنی وجدانه از منم مادی تره

نوشته شده توسط فردا در 2:32 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

سه شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1385

من و خدایم فقط

زنی از تشنگی جیغ میزد

من به دنبال آب بودم نمیدانم آیا خود هم تشنه بودم

آنجا شبیه یک آبادی بود

خنجری داشتم . شروع کردم به کندن زمین.

اما یکباره آب از وسط میدان آن آبادی چشمه ای جوشید

به طرف آن دویدم نمیدانم چقدر آب خوردم.

اما الآن که فکر میکنم چرا خنجر

چرا بیل نداشتم

یعنی چقدر گمراه بودم چرا نتوانسته ابزار درست را

انتخاب کنم چرا

باز یک طرف شاد بودم چون در آبادی بودم باز توی یک شهر

بزرگ نبودم

چرا نتوانسته بودم محل چشمه را بکنم(با فتحه بخونم)

شاید ضعف ایمان بود

تا آن موقع من به امامان به چشم یک آدم خوب نگاه میکردم

اما از الآن به چشم یک راهنما

شاید یه پارتی بازی یه چیزی......

چطور وقتی درسی بلد نیستم میرم پیش بلدش

اما در این درس وراه به این بزرگی از اون هایی که موفق بودن کمک نخوام

خدایا ضعف ایمانم را ببخشای

باشد که به چشمه نزدیک تر شوم.

گفتم نزدیکتر چون فاصلم تا چشمه به اندازهی نصف کوچه بود.

یه تصور از جهنم داشتم .گریم گرفت . ترسیدم.

چه کنم . میدانم چه کنم .هدفم مشخص است .

سعی میکنم میخواهم میتوانم.(میگی بمن چه)

(منم میگم واقعا بتوچه هان)

نوشته شده توسط فردا در 2:21 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

سه شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1385

اندی دوست

دکتر حمید الملک اندی دوست بهم گفت

چه ته

گفتم با منی

گفت نه

گفتم مگه به غیر از من کسه دیگه تو را میبیند

گفت حتی تو هم مرا نمیبینی

فکر میکنی که مرا...

گفتم یعنی...

گفت آره

در خود فرو رفتم و گفتم این چه چیزی است که ما را

پریشان ساخته که حتی چیزی را که میبینم

نمیبینم

گفت یافتی

گفتم چی را گفت آنچه را که باید

پس گفتم با خودم که آنچه یافتم که خودم نفهمیدم

گفت آری

دیدم خنده های زیر لب میکند به کار من این نگار من

پس من هم با خود گفتم که او بشنود

هر تلاش من گنج منه فقط  بر آن خود پرده ام

من پرده کنار میزنم تا آنچه باید بشود

من هدف خود را به انجام میرسانم چون میخواهم

به هیچ کس هم مربوط نیست یا عبارت دیگر

بشما چه که بمن چه

حمید الملک گفت پس دوست جدید پیدا کردی

گفتم نه تو را شناختم

حالا او به فکر فرو رفت
نوشته شده توسط فردا در 2:19 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

یکشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1385

این ژند بشنو از من

درس را با موسیقی فرا بگیرید

هنگام تست زدن در کمک کردن به زمانبندی نقش

اساسی ایفا میکند .

طبق آخرین تحقیقات دکتر حمید الملک اندی دوست

چند شیوه و نوع موسیقی به شما پیشنهاد شده است

1)مثلا برای درس شیمی و فیزیک از آهنگ های

اندی و کوروس استفاده کنید برای مثال وقتی دو تایی

میگن نکنه ناز بکنی در روم وا نکنی

میفهمیم که باید از قانون لنز استفاده کنیم(البته هیچ کدوم

شما ها فرزند...) یا فرایند  در حجم ثابت صورت گرفته

یا ...( بمن چه)

2)در درس حسابان در موقع تست زدن در زمانبندی

بهتر از آهنگ های داریوش استفاده کنید برای مثال

وقتی داریوش میگوید

آدم که غمگینه دنیا واسش زندونه

ما بین صد میلیون بازم تنها میمونه

پی میبریم که باید رفت سر تست بعدی

چون این بیت در اواسط آهنگ خونده میشه و

اگه میخواستی تست حل کنی همون اول حل میکردی

وباز هم متذکر میشم که (بمن چه)

آرزو میکنم که تمام درس ها را با آهنگ های اندی و کوروس

بخونید چون ناامیدیش کمتره

باز هم متذکر میشم که(بمن چه)

3)درس های عمومی را با صدای خود بخوانید تا توجه شما

نسبت به اینکه بمن چه بیشتر شود.

نوشته شده توسط فردا در 8:13 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

شنبه بیست و سوم اردیبهشت 1385

بخونی ضرر نیکنی راهنمایی میکنی

نمیخواهم

نمیخواهم مثل ان دو تن باشم

آن دو که با بارزترین نشانه ها توبه نکردند.

ما جرای آن دو تن:

اولا شیوه طرز بیان داستان شاید دانای کل باشد شاید هم اول شخص

بمن چه

زاویه دوربین (زاویه دوربین مکس پین)

دو نفر در لباس یک مسیحی و یک یهودی سر بر دو الاغ میرفتند

من آن دو را  جوری که آنها مکس پین باشند میبینم

با حرف میزنند مشخص نبود چه میگویند

بمن چه چه میگویند

از فضای اطراف بگویم تا ارتفاع صد متری لوله بود(تو این زمان نبود)

کم کم یکم آب زیر پاشون جمع شد

خرها رم کردند و فرار کردند

اهمیت ندادند حرفشان را میزدند(میگفتن به من چه)

ارتفاع آب بالاتر آمد اهمیت ندادند حرفهاشون زدند(میگفتن به من چه)

سرانجام یک موج بلند خیلی بلند تر از اون لوله ها آمد ومن بطرف

بالا میرفتم جوری که آب به من نمیرسید

در اون زمان فکر کردم کاشکی یک توبه ای میکردن همیشه که فرصت فردا

فرصت یک دقیقه ی دیگر وجود ندارد

و این بود یک خواب از نوع یکم ولایت معنوی برای من

حالا تو چه میگویی

نوشته شده توسط فردا در 10:32 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

جمعه بیست و دوم اردیبهشت 1385

چه کنم

اندرون شهر قحط خورشید است

مهم نیست

من دل تو را همراه دارم

غم ندارم

خورشید من تویی

ای بخشنده

ازرش شو داشت

معامله خورشید با دل تو

آخه من...

خودخواه نباشم بقیه مردم پس چی

دل تو یا خورشید

اونا را فدا کنم

من همچین عشقی نمیخوام(حالا اگه جنبه معنویش بالا بود یه چیزی)

صد تا مثل تو است

خورشید بدم واسه دل تو(دل تو از طاق آسمون افتاده)

خودخواه

البته اگر فقط ...

شاید این کار میکردم از خورشیدم میگذشتم که خدام راضی باشه

حقی به خلق نداشته باشیم

البته 75% ایهام را کم کردم

تازه بهت بگم

کفتر کشته پرندون نداره

نوشته شده توسط فردا در 11:6 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه بیستم اردیبهشت 1385

بگذار

از شب غصه ها برام بگو

میدونی که با ایهام خوب آشنام

دوروغ گفتن باعث ناراحتی ام نمیشه(چشم بصیرت گفتار)

دوباره به فکر فرو رفتم البته همه به فکر فرو میروند اما نه ....

فکر های من در مورد(زیاد خصوصی شد دیگه نمیگم)

اون به من گفت:

داری فاصله میگیری

گفتم از چی

خیلی به عقل نزدیک شدی ما را دیگه نمیخوای

گفتم نه گفت هیس

این چند روزه تو رختخواب خیلی راحت گریه ام میگیره البته چند قطره

اما نمیدونم چشم هام دارن بهم دروغ میگن

تو همون سنگدل قبلی هستی

نه....تو که نمیتونی تشخیص بدی پس راحتم بذار بهم گفت دوای درمان تو این است

گفت

صد بار از این خانه بدان خانه برفتید

یک بار از این خانه بر این بام برایید

ان خانه لطیف است نشان هاش بپرسید

از خواجه ی آن خانه نشانی بنمایید

خوشحالم کرد

نوشته شده توسط فردا در 9:42 قبل از ظهر |  لینک ثابت   • 

سه شنبه نوزدهم اردیبهشت 1385

ایهام

فعلا مطلب ایهام دار پیدا نکردم

یعنی به ذهنم رسیده

اما ...

خو اما چی...

خوب من خوب من سنگدلیم گل کرده یه نسبت بمن مربوط نیست پیدا کردم.

البته شاید نشون نمیدم(بعضی هاشو)

بیشتری هاش نه نه نه نه...

بیشتر عقلم میره البته خوبه  نه خیلی

ای مطلق...

 ارامش به من بده تا شاید یه ذره

به قول بعضی ها اپسیلونی تغییر داشته باشم

میگه

با این همه رنج شما گنج شما باد

افسوس که بر گنج شما پرده شمایید

من این پرده را نمیخواهم

خو اگه نمیخوای بزنش کنار

باشه اگه دیدمش ...
نوشته شده توسط فردا در 2:46 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

دوشنبه هجدهم اردیبهشت 1385

امروز عصبانیم کردی اما بدون

از دوروغ گفتنت ناراحت نمیشم

اصلا ناراحت نمیشم

ای به ظاهر نارفیق

چون میگن دیدن هیچوقت مثل شنیدن نیست

پس باید دروغ هاتو ببینم

که دیدن حرف چشم بصیرت میخواهد که من ندارم

اگه داشتم واسه تو میبستم

چون من با تو یکرنگم همین واسه من کافیه

÷س سعی نکن با دروغ منو ناراحت کنی از خودت برونی

من پوست کلفتر از این حرفهام

با یه ادم خیلی  ......

خیلی  به ظاهر ساده دل طرف شدی

خواستم به اونی که باید بدونه گفته باشم

نوشته شده توسط فردا در 2:44 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

یکشنبه هفدهم اردیبهشت 1385

زیاد جدی نگیرید

اگه میشد چی میشد

عقیده ی من وقتی ازراییل را میبینید (حالا حالا نه)از او کارت شناسایی بخواهید.

بگو من خوده امانتم را باید دست شخصی بدم که کارت مخصوص داشته باشه.

برو دو نفر عادل پیدا کن که شهادت بدهند.

حالا رفت آورد

ااااااااااایا میدانید اون دونفر ...

پس کار اوج میگیرد ......

البته این نترسیدن در مقابل این فرشته را میطلبد

که در اکثر فیلم ها شخص ادم میترسد و با چشمهای پر از ترس به آن دیار میشتابد

در ضمن میگویند در جهنم هیچکس نیست که آتش روشن کند

وکسی هم کسی را شکنجه نمیدهد

خودتی و اعمالت

من که مسوول نیستم

اصلا بمن چه

در مورد کارت شناسایی باید بگم که میتواند یک راه رسیدن به خدا باشد

اماااااااااااا

ازراییل تنها فرشته ای بود که یک مشت خاک را از  زمین برای خدا آورد.

(با این همه التماس زمین)

نوشته شده توسط فردا در 0:7 قبل از ظهر |  لینک ثابت   • 

شنبه شانزدهم اردیبهشت 1385

دلش شکست

چه جوری جبران کنم

فردا کجایی

آیا میایی

دلم تنگه

اگه جبران کنم از دست نمیدم

فردادیره از الان

من میتونم

تمام رویاهامه

بعد از اتفاقی که افتاد

گریه کردن برام آسون شده

یعنی...

نه من اینطوری نمیخوام

میخوام دلم دیگه تنگ نباشه

فکرشو که میکنم

خیالم راحت باشه

خدا......

اگه بتونستم

فردا را از من نگیر

از گمراهی نمیدوستم که فردا همیشه نیست

نمیخوام تو پیری فکر اون لحظه آزارم بده

فردا بیا من عوض شدم

بیا بیاااااااااااااااااااااااااا

 

نوشته شده توسط فردا در 0:5 قبل از ظهر |  لینک ثابت   • 

جمعه پانزدهم اردیبهشت 1385

کجا

داشتیم از مدرسه برمیگشتیم. با بچه ها حرف میزدیم .

من تو دلم شروع کردم شعر داریش میخوندم و راه میرفتم .

جلوتر از بچه ها بودم .سایه هاشون را میدیدم.

صدای حرفهاشون میشنیدم . شعرمو میخوندم.

ناگهان..

دیگه سایه هاشون را ندیدم .صدایی نمی یومد.

برگشتم ...

داشتند به غقب میدویدند

یکشون کلا نبود

منم دویدم

بهشون نرسیدم

حالا چرا دور شدین

منم صدا میکردین ...

آخه منم دوستتون بودم...

یا فقط به حضورم عادت کرده بودین...

یا من فقط خودم با خودم بودم...

حالا اگه بودم

منو ببخشین... میخواهم باهاتون راه برم . فراموشم نکنین.

قسم به دوستیمون....

اما نکنه اتفاقی واسه اونکه کلا نبود افتاده...

پس چرا کمک منو نخواستین....

من هیچی از خودم در مقابل شماها پنهان نداشتم اما شماها تنها نامحرم من

بودم.اگه بودم لعنت بر من.

حالا بیا تو رفیق باش.

فردای من ...

چه کنم تو به من بگو

نوشته شده توسط فردا در 11:56 بعد از ظهر |  لینک ثابت   •