چهارشنبه سی و یکم خرداد 1385
یه مردی بود که...
يه مردي بود به نام حسين قلي كه از مال دنيا هيچ چيزي كم نداشت ، تازه خوشتيپ هم بود چشاش سياه لپاش گلي ، اما هيچ وقت نمي خنديد ،مردم جادو جنبل واسش آوردند بستند به نافش چپو راست جوشونده ملّاپيناس ،اما او كه نمي خنديد ،حالا چاره چيه،خوب خودش دست به كار شد ،رفت دمه چاه گفت ننه چاه لبتو بده خنده كنم ،يه عيش پاينده كنمةاما ننه چاه گفت : تو چيع اين وسطع؟ اگه من لبمو بدم مردم چه جوري آب تو سماور بكنن ،وضو بگيرن،آقا ما نميتونيم برو يكي ديگه رو پيدا كن.
حالا حسين قلي رفت پهلوي عمو بوم ،گفت لبتو بتو خنده كنم يه عيش پاينده كنم،اما عمو بوم گفت اگه من لبمو بدم برف و بارون خونه مردم را برده ما را ول كنم برو يكي ديگه رو پيدا كن.
رفت پيش ننه دريا ،گفت شما ديگه اين متاليكايه ما را زمين ننداز ،گفت اصلا اين حرف را نزن كه ما را ماموريتيست دشوار من لبمو بدم تو كه زنده نيستي به چي ميخواي بخندي .
حسين قلي پكر شد انگار دنيا رو سرش خراب شد .
اما ننه دريا گفت اين خنده كه ميبيني ظاهره ،خنده ي اصلي به دله ،دلت شاد باشه.
حسين قلي ديگه راحت،شاد ،شد ،اما مونده بود كه اين همه راه آماده ،خودش متوجه نشده ،فقط بخاطر حرف مردم.....
اين داستان از شعري ، ازآقای شاملوالهام كه نه باز نويسي شده است البته دكترحمي.....خيلي كمك كردند.
(كدوم خزون خوش آواز تو رو صدا كرد اي عاشق/كه پر كشيدي بي پروا به جستجوي شقايق)
دوشنبه بیست و نهم خرداد 1385
شاید باید ،کاری نکرد
شايد باران ميبارد كه من خواسته باشم كه ببارد كه در غير اينصورت دلم ميگيرد
(چه قطره هايي پشت شيشه تلقِِ،تلق، اندي هم تكو تنها تو خبابون زير نمنم بارون)
ميدوم چون اگه دير برسم بد ميشه حالا يه روز كه ميخوايم زود برسيم(عمو...:صبر كن بابا مگه هولي)
ميخوام بخوابم اگه نتونم ميرم پشت كامپيوتر چشام درد ميگيره بعدم سرم ،اهل قرصم كه نيستيم (تو المپيك دوپينگ حساب ميشه) بعد بدون قرص ميخوابم.(چه زشت)
حق ناحق ميشه ،اگه نشه من دغدغه هام تموم ميشه.(مردشور دغدغه هات)(چه خشن)
گير آدم احمق كارت مي افته ، كه اگه نيفته ديگه اعصابت خورد نميشه.
دلت اشك ميخواد نميتوني چون اگه بتوني ،غرورت جلوي جمع،(در تنهايي اشكال نداره)
دلت ميخواد بترسي ،اما اگه بترسي ،اون لحظه ،شايد اميد همه به توٍ.
نيگا ميكني ميبيني هيچ كس نيست ،كه اگه بود آشغال را رو زمين ميانداختي (حالا كه نيست تو سطل)(خواب كي چپه)
حرفهاشو باور ميكني كه اگه باور نكني ،كواعتماد،كو عشق،كو دوستي،كو كلاه برداري ،كو انگيزه ي انتقام ،كو بخشش،كو .....
(از راه دوري ميام ،غرقه گل تو دستم ،تو رو يك دنيا ميخوام ،عاشق تو هستم).
از سر خيابون زند تا چهارراه اميري 17 تا معتاد ميبينم ،حالم به هم ميخوره ، زخم هاي خوشكل را به نمايش گذاشته .... اگه حالم بهم نخوره در وجود دكتر حميدالملك اندي دوست شك ميكردم.(نه به چشم مجرم ،نه به چشم بيمار، به چشم احمق نگاه ميكنم)(به معتادهاي اين شكلي)
(نه ديدم دنياي عاشقونه تو نه خوندم قصه هاي دلتنگي تو)
(درو واكن درو واكن ،من واست هديه اُِوردم)
چهارشنبه بیست و چهارم خرداد 1385
حكايت چهارم
حكايت چهارم
دل را نشان داد درش را نشان نداد، گفتم كدام يك از هزار گفت همان ..
يك كه خودت هستي، راه را ديدم نقطه آغاز را نديدم ،گفتم كو گفت خود
تو ،گفتم بي وفايند گفت آنها بي وفايند تا تو دل را بدست آوري ،آنها اين.
هستند كه تو اين باشي، كه اگر تو هم نبياشي تو هم يكي از آنها خواهي.
بود..............گفتم رفتم بسته بود رفتم نيمه باز بود گفت بعدي باز ...
است.
چهارشنبه بیست و چهارم خرداد 1385
حكايت سوم
حكايت سوم
ديدم تو يك تحقيق E=mc^2 نشد E چند برابر بقيه جمله ميشد، اين ..
انيشتين چي بدست آورده، فكر كردند شرايط را عوض كردند برابر شد،
درست بود فرض اوليه نا درست بود . ديدم چون حفظ نبودم فرمول را
تو 5 ذقيقه آخر اثبات كردم تا تونستم مسئله را حل كنم ديدم كه اول ....
صداي اندي گرفته بود حالا ببين چي شده، ديدم هنوز واسش سخته دوري
فكر نكرد ميشه كه....... ديدم يا نديدم، من كه برام فرق نميكنه چه باشن
من كه ميتونم دو تا كار را........ حالا كه ديدم ،چرا نبينم چرا كه نفهمم.
ديدم كه فهميد سامي جابر براي كي چه وقت خوبه ،ديدم سامي گل زد
ديدم كه شايد اگر او بفهميد علي هم گل ميزد، ديدم بي تفاوت است گفتم
باش ، شايد همين باشه ،ضرر من باشه، اون كه براش فرقي نميكنه........
ديدم خنديد خندش تلخ بود، زوري بود، شايد شهرتش را نميخواست الكي
چهارشنبه بیست و چهارم خرداد 1385
حكايت دوم
حكايت دوم
دفتر رو ميز، بنويس آنچه براي راحتي است ، آنچه براي رهايي است ..
براي دلخوشي است براي خنده است براي پز دادن است براي دغدغه
(اين كلمه اگر اجزاي آن پيگيري شود به دلخوشي و هدف متعالي تبديل
ميشود ببين اين دين و زندگي با حافظم چكار كرد) ،بنويس در آن دفتر .
كه وقتي معلم چرت ميگه تصوير ذهن روي آن پديدار ميشود، جوابش
را ميدي جرء ت گفتن نداري ،بنويس من آكواريمي ميخواهم نه ته دارد
نه آغاز نه ماهي هاي شيشه شكن كه نه فكره منن نه اون ،كه نميدونه..
چهارشنبه بیست و چهارم خرداد 1385
حكايت اول
حكايت اول
آرام بي دغدغه، بي غيرت ، بي تعادل فرهنگي هنري ، بي هيچي راحت،
بي فكر فردا هر چي باداباد، بي اندي گوش نده بي .......................
بي همين كه دير شده كاراش را كرده، بي فكر تقليد از ديگران ........
(تلميح دارد به گوهر خويش را هويدا كن كمال اين است و بس)......
بي نگاه به دست اون چيه ، بي خيال، بي هدف نامشخص ، بي تو كف ...
اندي ،بي ول كن زير كولر براي سرويس كردن ،بي پناه دنيا ،بي ناز ..
بي آلايش، بي پالايش، بي پيرايش ،بي باليشته مخصوص به خودت......
(يعني به دنيا و ........) ،بي شكلك اون درار ...............................
اي ..........ن .
چهارشنبه بیست و چهارم خرداد 1385
بابا دو تا كار با هم اونم من كه ................
وقتي هم كه يك آكواريم بزرگ داشتم هنوز جوجه هامو دوست داشتم
بابام واسم يك آكواريم بزرگ خريد تو خونه جا نميشد .تو باغ گذاشتيمش.
پر از ماهي هاي جورواجور اما طبقه بندي شده از اون بزرگي فقط تا ارتفاع 10 سانتيمتري از كف بيشترين ماهي ها وجود داشت.اما تو قسمت بيشترش 17 يا18 تا ماهي بزرگ نبود.
بيشتر تعجبم اين بود موقع غذا دادن به اين اكوسيستم غذا ابتدا به آن ماهي بزرگ ميرسيد و بعد اگه جيزي ميموند به اون پاييني ها ميرسيد. اما من موقعي كه اون بزرگها حواسشون نبود غذا ميريختم اون كوچيكا بخورند. 18 تا گربه هميشه به صف پشت در باغ مينشستندو به آكوتريم نگاه ميكردند.يك روز انگار اون بزرگاها نميدونستندكه از حداقل جاي ممكن اكثريت جا را دارند .جاي بيشتري ميخواستند به ديواره كوبيدند و شيشه ترك برداشت نميتونستم كاري بكنم جوجه هامو برداشتم گرفتم دستم و نگاه كردم آكواريم شكست اما جوري كه فقط بزرگها بيرون افتادند.....گربه ها......من و جوجه هام ناظر........آكواريم از وجود اونا...........راحت .غذا زيادبود ولي اين بار به همه رسيد .من و جوجه هام گنگ ........هنوز از سياست طراحي اون آكواريم بدان شكل در عجبم......شايد بايد اين چنين بشد اما اون ماهي بزرگ كه گناهي نداشتند تو كار انجام شده بودند ولي بدشان هم نمي آمد .........................................................
..................................................................................................................................................................................................................................................................................................................................................................اگر من بد .....بد املا بد انتخاب واژه هستم خودتون درست فرض كنين من يه كم خيلي حواسم نيست . سياووش من تو زوذ رنج نميديدم اما اگه اينطوري.............
یکشنبه بیست و یکم خرداد 1385
میخوام اینو بدونی دل من مرده دیگه
من وتو تنهای تنها واسه ی امروز فردا
یه قصر کاغذی ساختیم همه یهستی رو باختیم
1)با برج سازام واسه چی کاغذ ضذ زلزله بسازید
2) این همه به خودت نمیرسی این همه قرض این همه سختی آخرش تو شصت و اندی سالگی صاحب یک خانه یا یک قصر کاغذی خریدی یا ساختی ارزشش را داشت یا یه طور دیگه خونه آجری خریدی تو همون سن دو ساعت بعد مردی ( خودم یه خورده یا یکم زیاد ......)
..................................................................
تولد تولد امسال سال تولد ها بود حتی بیست ششم هم رفتیم تولد چه خیالی داشتیم ما تازه هر تولد سه روز به خودش اختصاص میداد یه روز در نظر گرفتن کادو بعد روز بعد خرید روز بعدی هم خوده تولد که میشد روز اول فصل هندسه ی فضایی را خوند روز بعدش ترم دو ادبیات روز سوم همینا سخت بود دیگه چیزی نبود بیکار میگشتیم.
البته در خرید کادو حرفه ای شده بودیم میری میبینی یه خورشید خانم 80در 50 میگیری هم حملش سخته هم بزرگه هم ... و خیلی مزایای دیگر یا همه به طور جدا 4 تا 5 تا پیراهن یا یک عروسک گاو که میلرزه و صدای سگ در میاره.
...............................................................
اصل حال گیری
کانال چهار داشت یک برنامه علمی راجب ستاره ها می گذاشت عجب دستگاه هایی عجب تکنولوژی عجب تیپی داشت این مهندسه عجب............
ما تو کف نگاه میکردیم و از این که تلویزیون انقدر برنامه هاش به دانش روز نزدیک است احساس پیروز هادی ساعی تو المپیک میکردیم که ناگهان برنامه تمام شدو لیست دستندر کارها را مینوشت آخرش سال1992 را نشان داد آن موقع مثل کسی که حالش گرفته شده بود..........
...............................................................
اندی پیرمرد چروک نیست آقای پاپتی با این پرواز 23 ات اندی هنرمندی است که تولد بدون اون تولد عروسی بدون اون عروسی تازه بعد چه طوری تست شیمی بزنیم فرآیند..........
..............................................................
خوشحالم خوشحالم ماهشهر یه دانشگاه داره که همه توش میتوتن قبول شن
نه اهداف باید جوری انتخاب شن که 3 بر 1 نبازیم اینطوری نیست.
گفتم بچه ها خیلی حیف نیست سال دیگه همه میریم پی کارمون یه جوری درس بخونیم یه کلاس شریف مال خودمون باشه
برخورد با این حرف سکوت ادامه حرفهای قبلی منم رفتم.
...........................................................
اه چقدر زشت پسر نباید لباس کوتاه بپوشد خم میشه با اون کمر عرق کردش دست بالا با اون شکمه عرق کرده موالو اه اه ...............
حالا اون .............(فقط بخاطر تو) موردی نداره ما هم خوشحال میشیم.
............................................................
حمید یا شریف یا صنعتی اصفهان یا نفت . حمید میگه با خنده باشه باشه حتما چون میدونه که میدونن پتانسیلش چقدره . راستی این دوست که زنگ میزنه چه قدر صداش نازکه . یه روز زود تلفن را زود برنداشتما.
حمید داری چه میکنی چیزه خاصی نیست دارم با پاپتی میچتم با یکی دو تا دیگه ...........
حمید صدا نکن بذار درس را بخونه صد بار اندی میذاره رشته فکریش را پاره نکن باشه باشه.
خواهر کوچیکه حمید اندی داره میذاره نگاه نمیکنی با سر که نمیرم هیچ ...........
........... شنبه بیستم خرداد 1385
شعری قطعه از نوع موخ نو
بچه ها مشغول بازی بودند مشغولبازی و صحبت بودند
ناگهان سینا به درون آمدو گفت معلوم بود از روی ترس میگفت
دبیر جبر در راه است دبیر جبر در راه است
بچه ها سراسیمه گشتند و دویدند مثل مار به سر جای خود خزیدند
از روی ترس و واهمه که داشتند دفترهای جبر را روی نیمکت ها گذاشتند
معلم آمد و سلام داد به یکان چه ها برخاستندو نشستند همزمان
در طول زنگ .کس ز ترس نجنبید گویی از خشم او میترسیدند چو بید
زنگ بعد با معلم گیری داشتیم هم با خودش هم با درسش گیر داشتیم
او گیر میداد به هسته خرما و آل پسین ما و سیاووش گیر به نمودار این
دهن ما را سرویس میکرد و میرفت ما نرفته سر جای خود مینوشتیم درس این
زنگ بعد در کلاس بودیم مشغول بازی و صحبت بودیم
یکی با توپ به تخته میکوفت یکی با لگد به میز میکوفت
ناظم . آن ناظم خشن آمد آنکه می ترسیدیم . آره همان آمد
از خوشتیپی چیزی کم نداشت صدایی شبیه به خسرو شکیبایی داشت
گفت دبیر ندارید بیکارید بچه خوشحال شدندو گفتند که بیکاریم
گفت آن دبیر مربوط پیام داده است پیامی اخلاقی و خوشحال کننده داده است
گفت است برای هر کس نهاده ده منفی تا غره نشوید وکوشا باشید
ای حمید گوش کن به جزوه یمن 80 در صد کنکور در آن باشد ای دانش آموز من
پرونده ات در دستت دهم بری پی کارت از من ناراحت نشو باز برو پی کارت
ادامه مطلب
شنبه سیزدهم خرداد 1385
الهام گرفتن
الهام گرفتن از نوشته ها
سبز همچون دل پر امیدم
غذاهای مورد علاقه سبد میوه ی مادر بزرگ و دو تا بز لباس پوشیده
نارضایتیهای من: من خیلی تهاجم فرهنگی روم اثر گذاشته مخصوصا
کامپیوتر و حتی همین برق ....
.........
یادش بخیر اثر پر رنگ پاپتی درسال....
دبیر:پاپتی با طناب حمید تو چاه نرو اون ضربش مشکل داره
وای حمید این طوری نیا بیرون سرما میخوری پاپتی اینطوری
اومد مریض شد.(بابا ما ورزشکاریم...)
ها حمید امروز خوشتیپ کردی ها پیش پاپتی نشستی
وای وای ....
..........
اندی در مجیدیه به دنیا آمد بعد رفت آمریکا کالج درس خوند
همخوان شهرام و داریوش بود بعد با کوروس آلبوم داد و
13 سال است با شینی زندگی میکند از کار های فرهنگی او
میتوان به فارسی یاد دادن به شینی نام برد از صدای گرفته شروع
کرد و......
.............
من آپ کردم بیا نظر بده تو رو خدا
_ نصف پول قبل از نظر بقیش بعد از نظر.....
.........
چند شیوه نمره گرفتن
1) قبل از امتحان : آقا روزتون مبارک. لباستون چه قدر بهتون میآید
خانمتون براتون خریده. راستی درس نخوندیم امتحان هفته دیگه
2)و این شیوه مخصوص مدرسه ی ماست برگه امضاء میکنیم برای
امتحان ترم هم جواب میده
.................
ایران نیمه نهایی با انگلیس بازی میکند
...................
واقعا با دوری و دوستی زندگی راحت تر است تحمل بعضی اخلاق
ها با نزدیکی غیر قابل تحمل است.
البته بعضی چیزها جز از نزدیکی......
مثل اعتماد..
دوشنبه هشتم خرداد 1385
برای خودم
گوهر خویش را هویدا کن کمال این است وبس
خویش را در خویشتن پیدا کن کمال این است وبس
چند در میگویی سخن از عیب و درد دیگران خود را مداوا کن
کمال این است و بس
اگر با دست خویشتن بستی پای خویشتن بند با دست خود باز کن
کمال این است وبس
این را دکتر حمید الملک اندی دوست که از کنسرت سال 81
داریوش در صحنه ی سوم شنیده بهم گفته
قسمت سوم را برای تو نوشتم البته قبل از اون بدون بمن چه
خودتو با دیگران مقایسه نکن نگو من که از اون بهترم مثل
این میمونه که سر یک درس یه چیزی نفهمی بعد بگی خوب
حالا 18 بگیر
پس بدان به مربوط نیست آینده را میشه دید (آنقدر از اینا هست
که آینده را ببینند) اما میشه تغییرش داد چون اگه نمیشد بیهوده
بودیم.
بدان که هر چه سرت می آید خودت خواسته ای و میخواسته ای
که اینطوری باشد (به نظر من) چون من اگه نخوام چیزی یا کسی
پنجشنبه چهارم خرداد 1385
حرفم با داریوش یکیه
گل بارون زده ی من
گل یاس نازنینم
میشکنم پژمرده میشم
نذار اشکاتو ببینم
تا همیشه تورو داشتم
داشتنت تمام دونیاست
از توو اسم تو گفتن
بهترین همه حرفاست
با تو با تو اگه باشم
وحشت از مردن ندارم
لحظهام پر میشه از تو
وقت غم خوردن ندارم
ای غزل باره ی دلتنگ
که همه تنت کلامه
هنوزم با گل گونت
شرم اولین سلامه
ای تو جاری تویه شعرم
مثل عشق و خونو حسرت
دفتر شعر من از تو
سبد خاطره هامه
ای گل شکسته ساقه گل پرپر
که به یاد هجرت پرنده هائی
توی یاس مبهم چشمات میبینم
که بفکر یه سفر به انتهایی
سربزیره دلشکسته نازنینم
اگه سادست واسه تو گذشتن از من
مرثیه سرکن برای رفتن من
آخه مرگه واسه من از تو گذشتن
با تو با تو اگه باشم
وحشت از مردن ندارم
لحظه هام پر میشه از تو
وقت غم خوردن ندارم
گل بارونزده ی من اگه دلتنگمو خسته
اگه کوچیدن توفان ساقه ی منم شکسته
میتونم خسته گیاتو از تن پاکت بگیرم
میتونم برای خوبیت واسه سادگیت بمیرم
میتونم برای خوبیت واسه سادگیت بمیرم
میتونم برای خوبیت واسه سادگیت بمیرم
میتونم برای خوبیت
گل بارون زده از آلبوم شقایق داریوش
چهارشنبه سوم خرداد 1385
برای بقیه تون
دیدم یکتون برگشت گذاشتم شاید بقیه تون هم.......
داشتیم از مدرسه برمیگشتیم. با بچه ها حرف میزدیم .
من تو دلم شروع کردم شعر داریش میخوندم و راه میرفتم .
جلوتر از بچه ها بودم .سایه هاشون را میدیدم.
صدای حرفهاشون میشنیدم . شعرمو میخوندم.
ناگهان..
دیگه سایه هاشون را ندیدم .صدایی نمی یومد.
برگشتم ...
داشتند به غقب میدویدند
یکشون کلا نبود
منم دویدم
بهشون نرسیدم
حالا چرا دور شدین
منم صدا میکردین ...
آخه منم دوستتون بودم...
یا فقط به حضورم عادت کرده بودین...
یا من فقط خودم با خودم بودم...
حالا اگه بودم
منو ببخشین... میخواهم باهاتون راه برم . فراموشم نکنین.
قسم به دوستیمون....
اما نکنه اتفاقی واسه اونکه کلا نبود افتاده...
پس چرا کمک منو نخواستین....
من هیچی از خودم در مقابل شماها پنهان نداشتم اما شماها تنها نامحرم من
بودم.اگه بودم لعنت بر من.
حالا فردای من ...
چه کنم تو به من بگو
بیا تو رفیق باش.
دوشنبه یکم خرداد 1385
حیفم می آید
جهان به مثال اتاقی است که قطعات نان در آن پراکنده و اطراف آن قطعات گرد
و غبار وجود دارد
یک کسیه به کمر بسته ای و یک جاری برقی گوشه اتاق وجود دارد
کسی که او را رئیس میدانی میگوید اتاق را تمیز کن.حال من از این که کارم
زودتر تموم بشه جاروبرقی را برمیدارم شروع میکنم به جارو کردن نان و
خاک را باهم جمع میکنم
رئیس میگوید که فقط نان را جمع کن . نمیدانم حرفش به دلم نشست
خم شدم و نان ها را جمع کردم تا آخرین قطعه
رئیس گفت کارت تموم شد از اتاق برو بیرون
رفتم که نتیجه را بگیرم یک شکل هری پاتر آنجا بود گفتم خسته شدم
داشت نماز میخواند . رئیس رفت پیش او
او از اتاق بیرون رفت تو اتاق دیگر رفتم دنبالش داشت تو قنوتش میگفت
انه کان توابا
دلم گرفت چرا جاروبرقی را برداشتی
خدایا ببخشای مرا
آخه من........
تو چی همین بود کارت حالا شد پاداشت
اما این آیه امیدوارام کرد
من قطعات نان را برمیدارم اما دلم میگیرد که خم میشم دستم خاکی میشه
ولی نون را برنمیدارم
این قطرات اشک از ترس است یا از شادی یا از نسبت بمن چه است
حالا کاری است که شده نباید که پژمرده شد

