شنبه سی و یکم تیر 1385
هنر نمایی
دلتنگ تر از هميشه ،
غمگين تر از هميشه،
مثل لمس قطره بارون ، از پشت شيشه
اوج ميگيرم
پروانه ام شمع را ديده ام ، شك دارم ، آره چشمه آنجاست
فقط به جاي سر كوچه برو وسط ميدون ،به جاي خنجر هم
يه بيل بردارم درست ميشه .
امروز پيروز شد ، منو شكست داد فقط نميدونم چرا بدون اينكه بيدار
شم ساعت را خاموش ميكنم ، دير هم نخوابيدم كه ، اين ناخود آگاه چه ميكنه.
نگاهم را از سنگ فرش حياط خانه اش برميدارم ،
دو چشم منتظر را تا به كي بر آستانه ي ورود او منتظر باشد،
برايم بي ارزش نيست ،منتظر مي ايستم ،هميشه ، اما بعيد است فكر من باشد ،
اي روياي من تو نا خود آگاه من ، شايد هم بايد اينطور باشد كه نيامدنش براي من
است ، پس افسوسي نيست ، حالا منتظرم اما اميد وارم ، براي من است ، همه براي
من اند و من جزئي از همه ي يكي ديگر .
پيامت شاديست ،ديدنت طراوت براي من ، در حضورت كمتر نگاه چشمانت ميكنم
اما اين آمدن نيست ، من هنوز منتظرم .
..................................................
ميخواستم هنرنمايي ام را ببينما ، اما فقط به جزچند ثانيه نيفتادم ، همش خودشه ، نا سپاسي نشه حتما موقع هنر نمايي من دوربين يه طرف ديگه بوده ، بذار خودم را دلداري بدم ، تو خيلي خوب بودي ، اين همه تمرين ، البته با تمرينات جديدم بهتر عمل خواهم كرد براي آينده .
اون آخرش ، همش به آخرش بودا ، صدا نداره ، واي من هنر نمايي ام را ميخوام .
البته يك احتمال ديگه هم هست نه من ريزه ميزم ، نيفتادم ، من خوب هنر نمايي كردم ، خيلي خوبا ، الكي فكر نكنم كه دلگير ميشم .
جمعه سی ام تیر 1385
آصف یا اندی
فرياد من شكايته ، شكايت از حقارته، حقارتي كه فكر ميكنه حمايته ، حمايتي كه از صداقته ، صداقتي كه گم شده ، پس بهتره يا فريادم سكوت شه يا اين حمايت گمشه .
يه چيزي متعادل نيست ، يعني چي ميتونه باشه اين موقع شب ؟
-- حميد كي ميتونه باشه ؟
حميد: ديد من ، ديد من.
..........................................
نميدونم چرا فكر ميكنم كه اين تصميم را بگيرم يا نه ؟
انگاري آصف از اندي خوشتيپ تره!!
.........................................
الان دارم فكر ميكنم وقتي از ضمير نا خود آگاه پرسيدن ميخواي دنيا بياي چي ديد اون موقع كه گفت آره ، اينا همش مال اون زاويه ديدس حالا هر چي بوده واسه ي من بوده و اگر هم نبوده بازم بخاطر من بوده پس ديگه جاي سوالي نيست.
........................................
فرمودش مار را براي ترس تو آفريديم تا با سنگ بر سر او بزني .
حالا من با اين مارمولك كنار ناودون با اون شكمش گندش چه كنم!!!!
هان فهميدم :
1) جرات كشتن يا دله كشتن كه ندارم .
2) پس يه دمپايي نزديكش پرتاب ميكنم .
3) فرار ميكنه ميره من هم ميرم .(يك همزيستي يا ترس متقابل وصلح)
4) بايد مواظب باشم وقتي دمپايي پرت ميكنم نيفته زمين كه بخواد از زير پام رد شه. اون موقع احساس گرفتن يك جوجه بهم دست ميده كه خيلي خوشايند نيست . در ضمن در موقع اين مبارزه بايد علاوه بر در توري در آهنيه يا چوبيه را ببندي كه به خونه راه پيدا نكنه.
حميد مارگير در خدمت همه (اگه لاف نزنم چه كار كنم )
.........................................
برا خودت تنهاهكي
بايد يه پارتيشن بندي جديدي انجام بدي و در نظر بگيري بمن چه و من اينطوري راحتم.
چهارشنبه بیست و هشتم تیر 1385
نامه براي غفلتم
نامه
نميدونم يه احساس زشتيه نميدونم انگار جداشدنش خيلي واسم سخت بود اصلا اين وب را براي شما درست كردم چرا دور شدين با هم را ميرفتيم من مشغول كار خود بودم و فقط شنيدم يكيتون نيست شما دو تا دنبالش رفتين وقتي دور شدين من فهميدم چرا غفلت كردم يعني همسفر بوديم من كوتاهي كردم نبايد اين ميشد .
چه كنم؟
حال كه وقتي تو بهم گفتي انه كان توابا آرامشي بمن دادي كه مرا تا بي نهايت برد البته خودت بودي تو ضمير نا خودآگاه اما هر چي باشه از وجود تو بود با اينكه خودت نميدونستي.
خيلي زود دلم براش تنگ ميشه حالا من كوتاهي كردم نميخوام شما از من دور شين .
كاش اين مطلب را همون اول ميگفتم شايد اين نميشد كه بشه .
دچار ديوانگي و فكرانگي زيادي شدم كه يه مقدار اعصابمو بهم ريخته اما سعي كردم نشون ندم اين نوشته هم شما ميتونيد ببينيد مثل يك نقاشي بچه كه وقتي پشت كاغذ را نگاه ميكنيد ميفهميد به كجاها مداد را بيشتر فشار داده ، براش مهم بوده است حالا كه من نقاشي خوب بود سعي كردم اين وقايع را بكشم ولي با خودكار بعد هم وقتي كشيدم ، ديدمش ، پارش كردم داش دلم را تنگ ميكرد كه ناگهان گفتم به جاي حسرت خوردن فكر جبران باش كه فرصت فردا غنيمت است ، فرياد من شكايته ،شكايت از كوتاهي و فراموشي.(تا اينجاش مربوط به توست)
دهانت را ميبويم مبادا گفته باشي دوستت دارم و من مشغول سبزي پاك كردن باشم.
دلت را ميبويم مبادا در دلت شعله اي افروخته نهان باشد و من زيرش تند تر كنم.
شقايق شب پرپر زدن پري هاست اين خاك خسته شده آبي و نوري از خود به ما عطا كن.
شرمت باد دستي كه بد بودي بدتر كردي هم بغض معصومت را نشكفته پرپر كردي .حالا من چي گم هيچي نگم يا بذار بگم كه نقاشيم تموم بشه،
یکشنبه بیست و پنجم تیر 1385
خیانت یا صداقت تصمیم با نیلوفر است
بعد از مهماني
نيلوفر روي تخت دراز كشيده بود و كتاب ميخوند و برديا داشت لباس هاشو عوض ميكرد .
برديا : چه دختر قشنگي دارن .
نيلوفر :همينطوره ، خوب آقاي مجيدي چي ميگفت .
برديا : از اوضاع كرايه خونه و پول پيش و از اين جور چيزا....
نيلوفرساكت ماند آرام به دهن برديا نگاه ميكرد كه بدونه اينكه يك واو جا بياندازد همه چيز را به او ميگفت ، تو دلش از اين همه سادگي خندش گرفت ،با خودش گفت لااقل با من صادقترين است.كه ناگهان
نيلوفر: برديا فكر نميكني اين قضيه خرابي شمع ماشين آقاي مجيدي يه مقدار مردونست و براي من جالب نيست ،بسه تو رو خدا ،بذار بخوابيم .
برديا: باشه فقط رسيده بوديم جاي هيجان انگيزش .
نيلوفربا خودش فكر ميكرد: چرا اينطوري شدم ،برديا عاقل تر از اين حرفاست ، من بايد....
فردا صبح
نيلوفر ميز صبحانه را ميچيد و برديا در حمام بود.
نيلوفر متوجه رفتن آقاي مجيدي و خداحافظي او با خانومش شد.برديا كه از حمام در آمده بود دنبال شانه اش ميگشت .
نيلوفر: فقط كافي جلوي چشمتو نگاه كني ،فقط ،فقط
برديا : باشه چته كج خلقي ، بذار ببينم جلوي چشمم كجا ميشه
نيلوفر خندش گرفت و خودش رفت شانه اش را بهش داد .
نيلوفر : بفرما آقا
برديا : دست درد نكنه ، ميام دبيرستان دنبالت
نيلوفر : نميخواد من يه كلاس بيشتر ندارم زود ميام خونه .
برديا آماده رفتن به شركت شد .
برديا : من رفتم عزيزم .
نيلوفر :به سلامت.
نيلوفر با يك تبسم و آرامش خاصي از پنجره به برديا كه چادر ماشين را برميداشت نگاه ميكرد كه ناگهان نازنين را ديد كه به حياط آمد و با برديا سلام عليك كرد خيلي زود صورتش پر از عرق شد چون نازنين را ديد كه بدون پلك زدن به برديا نگاه ميكند و برديا مشغول تا كردن چادر است ، سريع چادرش را سرش كرد و به حياط رفت .
نيلوفر:سلام نازنين جون حالت چه طوره
نازنين: سلام خوبم .
جمعه بیست و سوم تیر 1385
فقط غیرت
فقط بهونه ميخوام
براي اينكه چرا تلو را ميخوردند نه ميخرند.
فقط ده دقيقه وقت ميخوام
تا به همين اندازه كتاب دشمن عزيز را بخونم.
فقط يه دل ميخوام
تا يه مقدار احساسي تر با موضوع ها برخورد كنم.
فقط يكم تعجب ميخوام
مگه چقدر يه نفر ميتونه لاف بزنه ،نكنه من را چيز فرض كرده.
فقط يكم احساس مسئوليت ميخوام
تا الان اينجا چيز ننويسم
فقط يه ذره بمن چه ميخوام
تا تنهاهكي براي خودم راحت نباشم.
فقط اين سرخي چشمم بره
تا بتونم يه عكس بگيرم
فقط و فقط و تنها فقط اين باشد پس اين است به راحتي تا باشد.
فقط اين سبزي هاست كه ميماند روي دست من ،
...........................................
خوشتيپ ترين هاي اين هفته:اندي ،فرامرز آصف ،گتوزو
...........................................
اگر گزينه 3 را انتخاب كرديد جابه جايي كل مسير را بدست آورديد در حالي كه از شما جا به جايي بين بازه زماني 2و3 را خواسته(اينم نكته كنكوري براي دوست قديمي)
...........................................
نه اتفاقا خطم خوبه ،فقط از فاصله دور قشنگه جلو بياي فقط خودم ميتونم بخونم.
............................................
باشه اول خودم ميخونم بعد ميدم ويرايش كنند.
............................................
فقط يه مقدار شك ميخوام
كه آيا همانطوري كه هستم ،هستم ، و همان طور كه من هستم آنها با من هستند .
جمعه بیست و سوم تیر 1385
خوب باشه دیگه
صداش گوشم را برد براي خودش تنهاهكي ،چشمام را گرفت تنهاهكي براي خودش ، با دست بر گردنش زدم ،تنهاهكي براي خودم ، نور بيرون اتاق نظرم را جلب كرد ، چيز خاصي نبود ،بدنم را گرفته بود از نيتش آگاه بودم ،نميخواست بلند شم، بدنم هم تمايلي نداشت ، اما بلند شدم نميدونم چرا ، شايد فكر هرجوري راحتم نميگذاشت ،رفتم و كار خودم را انجام دادم ، ازانجام دادنش و از رفتنم ناراحت نبودم چون ميدانستم آخرش پشيمونيه ، تريپ واي حيف شد نميخواستم ، ديدي همش معدلش 20 بودا حال چرا ،واي اين معلم ها ي نمره نده،نميخواستم ، من تمام تلاش كردم نشد برام بهونه بود ، واي وقتي يك حميد تصميم بگيره شايد تا دو ساعت هم پاي تصميمش باشه
..................................................................
مجبور شدم با سياست تر رفتار كنم ،ديگه براي كسي صادقترين نيستم البته اين را ميگم كه اگه صادق هم باشم ، باز احتمال صادق نبودن من باشه ، اين طوري راحت تر است.براي من.
......................................................
ترتيب خوشتيپ ترين ها دچار تغيير شد:
1)اندي
2)فرامرز آصف
3) گتوزو
..............................................
چهارشنبه بیست و یکم تیر 1385
خیانت یا صداقت تصمیم با نیلوفر است
این یک رمان است تا یک دهمش را نوشتم َالبته وسطاش هیجان انگیز تر میشه این یه ذره از اونه![]()
شوهر: زن ميگم اين بچه 27 سالشه ،بايد زنش بديم .
زن: حالا نميدونيم ،خودش كسي را سراغ دارد ،يا نه.
شوهر: بايد اول اين مسئله را حل كنيم.
زن : كدوم مسئله!
شوهر: آيا فرق ،زن و مرد ميدونه ؟ چه خوش خيال كسي را سراغ داشته باشه ؟
زن : احمد يه چي ميگيا !
شوهر : باور كن .
_ پسر از سركار بر ميگردد .
پسر: سلام من اومدم .
پدر و مادر : خوش اومدي ، خسته نباشي عزيزم .
پسر: آخه من قربونه اون هماهنگيتون برم .
مادر: لباساتو عوض كن ، ميخوايم باهات صحبت كنيم .
پسر : چه صحبتي !
مادر: برو ، بيا ، تا بگيم.
پسر بعد از چند دقيقه جلوي پدر و مادر حاضر شد .
پسر: من حاضرم.
پدر: بدون خجالت صحبت ميكني ، ما هم بدون حاشيه صحبت ميكنيم ، نيگا كن ميخوايم برات زن بگيريم ،هم كار داري ،هم يك خونه دو طبقه كه با شريكت خريدي ، ديگه وقتشه ، بگو كسي را سراغ داري يا نه ، كه مادرت در هر دو صورت دست به كار شه.
پسر: چقدر كش ميدي ، دختر آقاي رشيدي ، دوستت را ميگم ،تو اون مهماني باهاش آشنا شدم ،خيلي با هم حرف زديم .
پدر و مادر: (با تعجب) باشه ، هم خانوادشون را ميشناسيم و هم دختر خوش چهره اي است .
پسر : من برم ،يه آبي به صورت بزنم، بيام شام بخورم.
مادردر حالي كه سفره را آماده ميكرد گفت: ديدي هم بدون خجالت حرفشو زد و هم جواب مسئله را بلد بود.
روز خواستگاري فرا رسيد . صحبتهاي هميشگي طبق قاعده و اصول پيش رفت تا يك دفعه برديا بلند شد و تلوتلو خرد و نزديك بود كه زمين بخورد .وقتي چشم باز كرد نيلوفر را جلوي چشم خود ديد ،ناگهان داد زد گفت نه ...
نيلوفر :چي نه
برديا : يه كابوسي ديدم آشنا، تو چاييت خون بود ،البته چند بار اينو ديده بودم .
پدر برديا به خانومش نگاه كرد و يه اشاره داد.برديا بعد از چند دقيقه بلند شد و با صداي شاد گفت بريم ادامه بديم ،پس چاييت كو دختر ،همه خنديدند و پدر و مادر ها جدا تو پذيرايي بودند ونيلوفر و برديا تو حياط قدم ميزدند.
برديا: حال و حوصله لاف و حرفهاي عشقي ندارم.
نيلوفر :خيلي نامردي ، اينجوري داشتيم .
برديا : اي عشق من ،زيبا نيلوفر من ،در خواب نازي .........
نيلوفر: نه كلا بي مزه اي ....
برديا تو چشمهاي نيلوفر نگاه ميكرد ،آن دو چشم سياه كه با روشنايي چراغ نزديكشون برق ميزد ، نيلوفر هم همچنين ،بدون كلام ،ساكت ،پدر و مادر هاهم از پنجره نگاهشون ميكردند.
سه روز بعد برديا و نيلوفر براي طي مراسم نامزدي به بيرون رفتند .
برديا : واي دوباره اين ماشين خاموش شد ، بايد بابا عوضش كنه.
نيلوفر: بلد نيستي دنده عوض كني ، ماشين درسته ، پاشو تا من رانندگي كنم .
برديا: فكرالكي نكن ، بيا حركت كرد.
نيلوفر: ديدي بلد نبودي .
در پارك دست تو دست هم ميرفتند.
نيلوفر: ميخواي من چه جور زني باشم .
برديا : نمخواد كاري كن همين باش ،بسه. حالا تو چي؟
نيلوفر: بهم توجه كني ،واست تكراري نشم .
برديا: در مورد تكراري شدن ،نميدونم ، زمان ميبره.
نيلوفر : خيلي نامردي ،يه ذره از اين فيلما ياد بگير.
برديا : باشه عزيزم ، از روزي كه تو را ديدم خواب از چشمم پريده !
نيلوفر : تو ذوق زدن تو ذاتته ، نه!
برديا : نه ، چون تو ذاتم نبود اين طوري شد .
نيلوفر: چه لوس .
برديا : ميگم من رقص بلد نيستم ،...
نيلوفر: يه روز بيا يادت بدم ، هماهنگ باشيم ،همچي ده سال بعد فيلم عروسي را ديديم ،حال كنيم .
برديا : فقط بگو كي .
دوشنبه نوزدهم تیر 1385
تنهاهکی
تنهاهكي براي خودم فكر كردم ،كه اين فيلمنامه را كه دارم مينويسم به اوني كه گفتم دارم مينويسم تقديم كنم ، چون نرمالترين است از نظر من ، خوشتيپي و نگاه زيباش به كنار ،زير سقف آسمون هيچكي ............... ديگه پررو نشو .
تنهاهكي بازي فينال را تو اتاق نگاه ميكردم ،بقيه تو پذيرايي نگاه ميكردند ،چون ميدونستند كنار من نميشه فوتبال نگاه كرد ، آنقدر حرف ميزنم ،كه نميفهمي چي شد ، البته من نظرهامو داد ميزدم ،ديدم اينجوري راحتتر اعصاب بقيه را بهم ميريزم.
تنهاهكي با خود گفتم چرا كانال دو وزير خارجه را بازي فينال آورده تا هيچ كس برنامه را نبيند ، مجريش ميخواست يه بسته اي را باز كند و وزير هي طفره ميرفت .البته من زدم بقيه فوتبال را ديدم چون گفتم چيزي كه نميبايست ببينم را نبايد ديد .
تنهاهكي رفتم بيرون اصلا حال نداد .
تنهاهكي به اين نتيجه رسيدم كه همه ي فيلم ها حتي مستنداش هم دروغ است ، چون هر چي با خودم حرف زدم و داد زدم ،گوشم چيزي نشنيد اما ما حتي نامه هاشونم ميشنويم،بعد من تو كف اين هستم چرا بو را ميشنوند.
تنهاهكي شورشو در آوردم ،وقتي كه بهش اشاره كرد به فكر فرو رفتم ،آدم چهار ساعت تنها باشه و سه ساعت و نيم ديفرانسيل بخونه.
البته من به يكي از اهداف انسان ها كه كم كردن روي شيطونه عمل كردم ،چون انتظارشو داشت اما وقتي انتظارشو نداره سور پرايزش ميكنم ،عمو شيطان در اميدي بسي اميد است یا نامید تو امید است یا هر جور راحتی باش بمن چه .
دوشنبه نوزدهم تیر 1385
چند نصيحت اگه ميخواي فيلم هندي بسازي
نكته هاي زير را ميگم كه فكر كني اینا یا خیلی چیزند یا ما را چیز فرض کردند
1) دست به يقه ميشن بعد خوبه معلوم نيست با چه نيرويي آدم بده رو از يقه پرت ميكند و اون به قلاب پنكه گير ميكند.![]()
2) رمز تير بينهايت را ميزني كه وقتي داري از خاك هند در مقابل پاكستان حفاظت ميكني و نامردها لشكر به يك ميجنگند ،نكته بخواي خشاب عوض كني و وقتت تلف شه .![]()
3) هر وقت شوهري مرد پسر بايد بزرگ شه انتقام بگيره .![]()
4) همه راحت ميان خونه ي هم و هم ميكشند.![]()
5) دختر و پسر بايد برقصند و خوب برقصند تا اين همه چخانت در طول فيلم فراموش بشه.
6) براي اينكه دختر و پسر به هم برسند ميتوني بري تو برج مراقبت به خلبان بگي نامزدت تو هواپيماست و مسئله عشق و زندگي و مرگ است هواپيما را نگه دار ما به هم برسيم . خلبان دلش ميسوزه و نگه ميداره.![]()
7) تمام متن فيلم ها رو از روي فيلم هاي غربي انتخاب كن و فقط رقص بهش اضاف كن.![]()
8) به آرش بگو بياد تو كافه بخونه و با پسر آميتاباچان برقصه
9)خلاصه همش رقصه
شنبه هفدهم تیر 1385
آخرش چی
خداي درونم ، اكنون مررا از هر گونه محدوديت و تنگنا مي رهاند من آزادم فقط به او تعلق دارم من خود را امانت دارم ، مي بايست امانتدار باشم ،من رستاخيزم ، با بي شكايتم ، حياتم ، اي غرور پر ادعاي من فكر شكستن باش ،بعد نگي كمر شكست .
من اين وضعيت را عالي و نيكو مي دانم ،نميخواهم جاي كسي باشم من با بي ناراحت هستم .
سلاح من براي موانع به ظاهر محال عشق است ،ذوب ميكند و از سر راه برميدارد.
من ميخواهم پس بايد باشد ، اگر نباشد ،براي من نيست ، مرا دوست دارد منم همين طور ، نميخواهم فريادم بي صدا باشد .
عشق الهي هميشه آماده كمك كردن به من است .
.......................................................
من ناسپاس نيستم ، فقط يكسال تا اين سد زشت حالا يه ذره اميد وار شدم بعد اين آزمايشي كنكور نام . فكر ميكنم در مورد اين ادامه تحصيل كه چند تا خوبي داره :
1) سرگرمم، نميرم معتاد شم.![]()
2) كمك به خلق از آرزوهاي ديرينه ي من بوده .![]()
3) گرفتن مدرك براي بستن دهن بقيه .( واي تو اين دوره كه هر كي ليسانس داره تو نتونستي .....)![]()
4) آتيش زدن مدرك پس اخذ آن ،چيم از ژاپني ها كم تره (دروغ روز)![]()
5) هم طرازي تحصيلي با خانوم مهندس يا استاد خانوم هر چي بيشتر بهتر.![]()
........................................................
آخر داستان
بعد اتفاق هاي بسيار ايمي و يانكو ازدواج ميكنن و يه پسر گيرشون مياد وبعد يانكو مريض ميشه ،ميميره و بعد ايمي ميمونه و بچّش .
.......................................................
بعد از اندي ،گتوزو خوشتيپ ترين است و در رتبه بعدي نام لفته حميدي و ميثم سليماني طنين انداز ميشود ،البته فقط اسمشون.![]()
جمعه شانزدهم تیر 1385
احساس ، ادامه داستان،فوضولی
تا حالا اين همه قشنگي را نديده بودم ،بيچاره اسمش بد در رفته ،همه زشتيهاشو ميبينند و حرف ميزنند ،به خدا اين طور نيست،همه ضعف خودشونو به گردن اون مي اندازند وبه اين كه بابا ،چند ميگويي سخن از درد و عيب ديگران ،خود را اول مداوا كن ،كمال اين است و بس ، بي همين جور راحتيم گذاشتن والبته همين جور كه راحتند.البته همه اينو كه گفتم نميگويند، حالا من ميگم زيباييهاشو ،بايد ديد ،هيچ وقت براي هميشه نيست ،بايد پيداش كني .
هيچ وقت اينطوري نديده بودمش ،خيلي قشنگ بود ،طراوتي كه داشت ، بر خلاف عادت و به اجبار ساعت 7:30 صبح از خونه اومدم بيرون ، مرد همسايه ،كه هر وقت صبح ها خونه بود مي آمد و جلوي خونش را ميشست ، روي شمشاد هاي خونه ي ما هم آب پاشيده بود و مثل يك كولر آبي شده بود ، در اون اول راه چه تيريپ موج مثبتي بود، اصل حال بود ، از كوچمون كه در اومدم ، سبزي شمشادها نذاشت كه چشمهايم چيزي جز آنها را ببيند و صداي سلام رفتگر محل را بشنوم ، گويا نميخواستم آن لحظه بشنوم ،شاديم را بهم بزنم ، به خيابان نيمه اصلي رسيدم ديگر صداي ماشين حمل زباله را نميشنيدم نميخواستم صداي آن آرامشم را بهم بزند،فكر اين كه اين شهر سبز را رها كنم ، ناگهان ، تمام صداها را شنيدم گويا آن لحظه تمام شده بود،سوار تاكسي شدم و رفتم ،در راه برگشت در ماشين كنار پير زني نشستم ، او در كيسه اي را باز كرد ،يك موز در آورد ، و پوستشو كند و خود ميوه را با دست له كرد و به من تعارف كرد ،ديدم واقعا آنچه را براي خود پسنديده است براي من هم پسنديده است ، زيرا وقتي خنده اش را ديدم ، دنداني نديدم.
..................................................................................
ادامه ي قسمت قبلي
گفتم پسر زود تر از بقيه به درون آب افتاد و جسد بقيه افراد كشتي به كنار ساحل آمده بود ، آن پسر كه يانكو نام داشت تا يه هفته اي سرگردان ميگشت كه روز به خانه اي كه آن دختر در آن كار ميكرد رسيد ،دختر(ايمي) داشت ،ظرفها را ميشست و از پنجره به بيرون نگاه ميكرد و با زن صاحبخانه حرف ميزد كه ناگهان يانكو به شكل داغونترين پشت پنجره حضور به هم رسانيد زن صاحبخانه درجا غش كرد ولي ايمي خيلي خونسرد به يانكو نگاه ميكرد ،مرد صاحبخانه يانكو را از پشت سر زد به و درون تويله انداخت و در را قفل كرد ، شب كه شد ايمي به توله رفت ،گويي يك ديگر را ميشتاختند ،ايمي با دستمالش اول صورت يانكو را تميز كرد ،زبان هم را نميفهميدند ،و سپس به اون نون تعارف كرد ،يانكو فقط نگاه ميكرد و.....
(بقيش براي بعد) (تا الان كسي نتونسته آخرش را حدس بزنه ، هر كسي هم كه ميگه بد است راهنمايي كنم كه خوب است)
...................................................................................
به قول دبير دين زندگي ما ، پسر ها زود جو گير ميشن واسه ي پنج دقيقه،كه راست هم ميگفت ، وقتي كه بچه بودم با پسر عموهام سر اينكه كي جان كلد باشه كي دلف دعوا ميكرديم چون نيم ساعتي بود فيلم سرباز جهاني را ديده بوديم ،ا لبته براي ترميناتور2 همه آرنولد بوديم ،يا الان يه برنامه ميريزم از حالا تا بعد مثلا تست ميزنم كه كمتر پيش مي آيد كه به اون عمل كنم .
اما دخترها تو دلشون مي مونه، چه كينه ،چه حسادت، چه عروسه قشنگي ، موهاشو ديدي ، با اين دهنش ، چه جوري روش شد، با اين لباسش ،عجب خنده ي نازي، چه بچه ي تپلي ، بده بغلش كنم ، بي شعور به بابام ميگما ، پسريكه چشم چرون ، دو تا درس آخر را نخوندم ، ديروز تو مامان بودي من بچه ،حالا ديگه جا عوضي ، اين اندي با اين چشاش ، واي ناخونم شكست ، واي دلم يه ذره شده برات و به خدا همين امروز به فكرت بودم ،ميخواستم زنگ بزنم كه تو زنگ زدي و...........
كه البته حالا كه دارم فكر ميكنم به جز مورد آخر و همه ي چيزهايي كه گفتم مشترك است ،
ميمونه جو گير شدن پس از تماشاي فيلم كه نميدونم دختر ها هم جو گير ميشن ،آرنولد بشن يا نه چون اون موقع فقط يه دخترعمه بود كه تو بازي ما پسرها شركت نميكرد.
دوشنبه دوازدهم تیر 1385
خیابان چهل و نه
يك از ايام كه از خودش در مقابل فسقل بچه تيريپ چند پيراهن بيشتر پاره كردن ، مي افكند ، فسقل بچه كه روي صندلي به قامت متكبر نميرسيد ودر اين امر ضعيف بود ، حسرت مينوشيد
و متكبر در حال خود مشغول شنا كردن بود، و آدامس پي كي ميجويد ،در همان اواسط راه جويدن ،همچين زبانش را بين دندانهايش نشاند و فشرد كه از شدت درد مذكور به روي صندلي جلوس كرد هم از قامت از فسقل بچه كم آورد و هم اشك در دو ديدگانش جمع شده بود.
متكبر پي برد كه زمين كوچيكتر از اونه كه تصور ميكرده و فقط با يه عكسه بزرگ چشماشو پر ميكرده...................
..................................................................................
از روسيه نصف راه را با قطار اومد و بعد سوار كشتي شد كه به آمريكا بره ، در شهر خودش بچه خوشتيپ محل و حسابي خرش مي رفت.
در يك شهر ساحلي در آمريكا دختري بود كه با بقيه فرق داشت ،همه اون را جادوگر ميدونستند ،دختر عاشق دريا و باران بود و هر چي دريا به ساحل هديه ميداد برميداشت و در يك غار كه فقط خودش جاشو ميدونست جمع ميكرد .
پسر ما كه سوار كشتي بود دچار طوفان شد ، از كشتي به درون آب افتاد،فردا صبح در اون شهر ساحلي كشتي شكسته به همراه جسد مسافرها بود. پسر بين آنها نبود .
(فعلا همين قدر كافيه ،با اين اطلاعات آخر داستان را حدس بزنيد ، در ضمن مسابقه هم نيست و لازم به گفتن جواب هم نيست ،منم بعدا خودم ميگم ،البته همه تا آخرشو خوندن چي ميشه...
البته تاكيد كه من اينجوري راحتم.)
جمعه نهم تیر 1385
یه نگاه دوباره
از جنس يخ شدم تنها فايده اش هم همينه تو اين هوا كه دما سنج پتروشيمي بعضي موقع ها 72ْ را نشان ميده باز خدا را شكر شرايط متعادل تري دارم.
قبلا دغدغه بود اما حالا بي تفاوت شدم .(يادت باشه من را تو غم زمونه تنها گذاشتي اي دل). خيلي راحت مثل يه جلّاد سرش از بدن جدا ميكنم البته اين چند روزه تو اتاق گاز خفه اش ميكنم.(با خونسردي كامل،مثل كوسه شدم). قبلا واسش رگ غيرت داشتم به اندازه ي ،به ......
اندازه ي،به اندازه ي بزرگ ،خوب اما حالا مثل تار مو شده ، والله نازكه.؟!!( واو قسم +مجرور به واو قسم +اسم+ضمير متصل اعراب محلامنصوب).يادت سبز آقاي ساجدي را ميگم .(به خدا نمره بت نميدم بيفتي چرا نگفتي مفعول به).
دور نشم من كشتمش اما راحت نيستم ،اما شروع كردم پنج تا ضربه قلبش يه تنفس مصنوعي ، اما درست بشو نيست خب يكي سفارش دادم اين يكي پايه هاش محكم تره ،پوست كلفت تره ،منم عاقل شدم .
من نميتونم آهنگ هاي ارمني اندي را حفظ كنم ،خو سخته ....اُخُ آُهارانيد انزانا..........البته تو ارمني بودنش شك دارم اما طرز بيانش مثل اوناست.
خوب اينبار خيلي دور شدم .
من شايد بيشتر موقع بيداري ام شعر هاي اندي و داريوش و ابي زمزمه ميكنم ميخوام يه جايگزين براشون بذارم .شما كمكم كنيد ،اول خودم يه چند تا ذكره ،بعدش هم تو دفتر چه جيبيم چند تا فرمول كلمه است اونها هم هستن حالا شما هم پيشنهاد بدين به عاقلانه ترين پيشنهاد بعد از مشورت با دكتر عمل ميشه .(منظورم دكتر حميد الملك اندي دوست است)
البته در باره ي آمپول زدن هم فكر كردم.
درباره ي قسمت هاي اول ايهام و ابهام زياد داره فهميدين ،نفهميدين ، البته يه مقدارشو از رفتارم تشخيص دادين ربطي هم به تغيير 180ْ هم نداره .
اين همون پستي است كه پاكش كردم و از سياووش معذرت خواستم فكر ميكردم ديگه نكشمش پاكش كردم اما دوباره كشتمش براي همين گذاشتمش.
پنجشنبه هشتم تیر 1385
صفحه ی 103
روز يكشنبه
طبق معمول دبير ادبيات آنقدر حرف زد ،بعد خودش دعوا كرد ،بعدش هم خودش آشتي كرد ، زنگ بعد هم دبير ورزش آقاي .............دوباره لباس ورزش نياوردي ،.........آقا آنقدر سريع اومديم حتي ،خودت نگاه كن ،دبير چي را ميگي ، گير ندين هفته ي ديگه حتما ،زنگ بعد هم كه منفي را خورديم چون هم نديك بوديم و دنت هَوماركر اما زنگ آخر ،ها حميد اون قلت كو ،بله آقا ،عروسي داداششه نيمده ديگه،دبير حضور غياب كرد مثل هميشه 6تا7 دانش آموز نبودند،اينا كي ميخوان بذارند ما راحت درس بديم ،ما تمام اوصاف درس داد همه هم بودند ،آمدم خانه از سر كوچه فقط نرده ي سفيد خونمن مشخص بود ،يك گربه كه تمام ناهنجاريهاي ژنتيكي در اون خلاصه شده بود ،هم بود ،البته 30% نا هنجاري ها عنايت رضا بچه ي شر همسايه بود.
در زدم ،زنگ هم زدم ،ديگه بهانه دستشون نباشه بگن نشنيديم ،از زماني كه طول كشيد فهميدم برادرم اومده و نمابنده شده ةبراي همين در يك سايه بيست سانتي ديوار همسايه ي روبرويي پناه گرفتم ،در باز شد،بلاخره،بابا دو و نيم ظهر بود تازه نصف شهر را زير پا گذاشته بودم ،گرم بود، ناهار خوردم خوابيدم،فقط يك ساعت ،آخه تو دفتر برنامه ريزي با پشتيبان اينطوري .......... . درس را فقط در حدّ ي خوندم كه كوت نشم ، بعد هم فوتبال انگليس ، بعد آلمان ،بعد هم ايتاليا ،رفتم بخوابم فقط بابام تلويزيون نگاه ميكرد همه خواب بودند به جز من نور چراغ آشپز خانه اذيت ميكرد ،خواستم در اتاق را ببندم ،ديدم چيز تر از اين حرفهام ،چيزتر هم بودم ،بلند شدم دست را از اين طرف به آشپز خانه بردم ةآشپز خانه مشخص نبود ،دستم رو كليد بود ناگهان دستم بدون اينكه خودم كاري كنم روي كليد فشرده شد، ديدم بابامه اين اون چراغ را خاموش كرد ،چرا از عادتاش نبود .خوب حتما همين طوري راحت بوده.
فرهنگ لغت امروز
(د....بازي ، ضرب المثل انگليسي مار گزيده از ..............،فقط پرسپليس ، بچه ها اين شعر نيست حرف عله سه بُوَد اي طلبه واو و ياء و الف منقلبه)
از سياووش بابت پستي كه پاك كردم معذرت ميخوام .
سه شنبه ششم تیر 1385
سبزی ، ما چه کنیم باید پاک کنیم
صفحه ي سفيد ، خالي از لغت ، آرزوش پر شدن ،سياه شدن است ،اما نميدونه بعد كه سياه شد كسي بهش بهاء نميده ،تا پره كاغذ ،صفحه ي سفيد،فقط اگه خيلي شانس بياره يه صفحه كتابي شه ببينيم تازه چي ميشه .
درخت ميخواد ميوه هاشو ببخشه تا تازه بمونه اگه رو شاخه هاش بمونن ميگندن بعدش هم نميدونم چي ميشه.
آرزومه نوري كه از انفجار اوليه و باعث تشكيل جهان شد به زمين برسه ،البته تا سال 92 هر چي نور رسيده بوده مال انفجار هاي بعدي بود نسبت به زمان ،حالا با چه سرعتي داريم ميريم كه نور انفجار به ما نرسيده خدا ميدونه ، من كه فقط ميترسم.
لبخند زد گفتم براي چي گفت عمر ميگذره چه با گريه چه با خنده بابا بذار حال كنيم،مخالف نبودم ولي موافق هم نبودم.
.......................................................................................
نگاهش مثل جغده حالا خوبه ما فقط مي بينيمش .
.......................................................................................
خوب دوستان سبزي هاي اقدس خانوم تموم شد ، حرف هاي ما هم متقابلا تموم ميشه ،تا سبزي هاي تازه تر ، وايسين يه دقيقه ، خوب تموم شد ، ديگه هر جور راحتين ،خداحافظ.
.....................................................................
شنبه سوم تیر 1385
بابا ،من تسلیم
اگر رفيق شفيقي درست پيمان باش
حريف حجره و گرمابه و گلستان باش
شكنج زلف پريشان بدست باد مده
مگو كه خاطرِ عشّاق گو پريشان باش
گرت،هواست كه با خضرهمنشين باشي
نهان ز چشم سكندر چو آب حيوان باش
زبور عشق نوازي نه كار ،هرمرغيست
بيا و نوگل اين بلبل غزلخوان باش
طزيق خدمتو آئين بندگي كردن
خداي را كه رها كن به ما و سلطان باش (بابام گفته بي خدا باش هر چه خواهي كن)
...................................................(با خدا باش پادشاهي كن)
و گر به صيد حرم تيغ بر مكش ز نهار
و زانكه با دل ما كرده اي پشيمان باش
تو شمع انجمني يكزبان و يكدل شو
خيال و كوشش پروانه بين و خندان باش
كمال دلبري و حُسن در نظر بازيست
به شيوه و نظر از نادران دوران باش
خموش حافظ و از جور يار ناله مكن
ترا كه گفت كه در روي خوب حيران باش
اگر از من رنجيديد ، ما معذرت،شايد شرايط آن موقع باعث شده من چنين رفتاري داشته باشم كه خودم متوجه نشده باشم.به هر حال از دلسوزي شما ممنونم .در مورد عكس اندي كه خيلي نظرتون جلب كرده بايد بگم از نگاهش خوشم مياد ، چيزي توش نيست ،همش خودشه.
هر كسي يه جور راحته.
پنجشنبه یکم تیر 1385
هر جور راحتین
عقربه ثانيه شمار ساعت ديواري اتاق ِ من تو در اين ساعت حكم پيامبري تا آخر راه رفتي ميايي به بقيه مسير و زمان را ميگي حال افراد مثل عقربه ي بزرگ با تلاش حركت ميكنن يا مثل عقربه كوچك بدون توجه مسير را ادامه مي دهند ، تا آخر راه را ميرن هيچ اتفاقي هم نمي افتد دوباره آغاز،آغاز،آغاز....
اما من كه ساعت ديواري نيستم اون با يه دور زدن به كمالش ميرسد ،اما من چي ،حالا اگه اتفاقي نيفته آنقدر پير ميشم تا دوباره متولد شم ،چه تولدي ،چه بود قبل ة60 ،70 سال در مقابل بي نهايت ،كاش بچه بودم سر اينكه عصري به پارك بروم ديگه تو كوچه بازي نميكردم چون پارك را مهم تر تلقي ميكردم ،حال گويند كه انقدر خوب باش تا بي نهايت خوب باشي ،كاش يه ذره بچه بودم،زماني كه بعضي كارها را خيلي مهم ميدانستم كه غير آن را اشتباه بزرگي ميدانستم اكنون به راحتي از كنارش رد ميشم ،شايد بايد اين طور باشه،انتخاب بزرگ............
حميد دنيا كوچكتر از اونه كه تو تصور ميكنيم ،فقط با يه عكس بزرگ چشمه هاتو پر ميكني .
اين اسم براي وبلاگ ديگه به درد نميخوره چون اون هايي كه فكر كنم پست هاي اوليه براي آنها مينوشتم فهميدم كه چرا دور شدن پس ديگه نميگم چرا دور شدين بلكه ميگم هر جور راحتين چون زماني با من بودند ،اكنون هم هستن اما فقط به حضور هم عادت كرده ايم وجه مشتركي بين ما نيست اونا هنجاراشون فرق كرده چيزي حدود 180ْ من ديگه نتوانم با آنها باشم. اما خوب خيلي بمن چيز ياد دادند ، احساس بمن چه ، كاره خودت بكن ،هر كسي يه جور راحته ، ....
