تبليغاتX
هرچگانشان،آبادانمان،فرداي من

جمعه چهاردهم دی 1386

فکران کور

با سلام

فکران ، کور

فکر کوچولو بیدارشد چون ساعت موبایلش زنگ میزد ، ساعت شش ربع بود ، با واژه یا عبارت حی علی الصلات از جا بلند شد رفت تا وضو بگیره ، همین جور که میرفت دید در حیاط بازه یعنی دزد اومده ، در منزل به حیاط ( اتاق به حیاط) که بستس پس نیمده داخل ، تازه کی شش و ربع میاد دزدی ، تازه  صدای صوت پلیس محله هم که میاد ، در انباری توی حیاط رو که نیگاه کرد دید بستس ، پس رفته ، با ترس در اتاق باز کرد و رفت تو حیاط و کم کم نزدیک در حیاط شد هر چه نزدیک تر میشد ، صدای صوت پلیس محله بلند تر میشد ، یه دفه دوید و در را محکم هل داد ولی در بسته نشد خراب بود وقتی دوباره اینکار و کرد باز بسته نشد ، با خودش گفت بهتره با آرامش این کارو کنه ولی دید نه بابا ارومم که می بنده بسته میشه ولی با یه نسیم باز میشه ، در از پای بست کلا لق میزنه اصلا در نیست ، خانه ی حریم فکر ما در نداشت یعنی برا رفع کوتی یه چی بود ولی تجاوز آزاد بود ، هر کی می خواد بیاد بره چیزی هم به به فکر ما نمی ماسه ، خوب آفتاب هم دیگه دراومد نماز فکر ما هم قضا (غذاغظا قظا و ...) شد ، بعد فکر ما متوجه یه چیز عجیب شد ، باباش بهش گفت ، عزیزم عصاتو جا گذاشتی ،( عصای سفیدی که در دست عمدتا نا بینایان دیده می شود) ، فکر ما یادش اومد از بچگی اون با اینکه همه چیزو میدیده ولی خودشو به کوری میزده البته چن باری خواست بگه می بینما ولی ترسید آخه چن روز پیش صحنه ای رو دیده بود که اگه می فهمیدن دیده سرش بر باد می رفت ،  یک قتل ، پس منصرف شد ، خسته شد ، چاره چیه ، باتلاقی کثیف که حالت بهم میخوره هر چی بگم کم گفتم ، با دوستش قرار داشت ، البته اون میدید ، خودشم میدید ولی باید نمی دید که باقی باشه یا راحت نبود ، از کنار یه قنادی رد شدن ، به دوستش گفت ، دلم شیرینی میخواد بیا چند تا بخریم رفتن داخل مغازه چشش اون شیرینی های شکلاتی رو گرفت اما اون که نمیدید، به دوستش گفت بگو پشته ویترینا چیه تا انتخاب کنم اون گفت تا به شکلاتی ها رسیدن ، فکر ما گفت ، با هیجان گفت آره از همینا دوستش رفت سفارش بده از جالبی داستان اونا دو تا آبمیوه هم قبلا خریده بودن ، که فکر ما فکرش کرده بود که با شیرینی ها ، آره.

ناگهان دید دوستش یکی از آبمیوه ها رو باز کرد خورد و اومد پاکت خالی رو جلوی دهن فکر ما گرفت ، گفت بخور ، فکر ما با اینکه دیده بود لب زد دید خالیه ، میدونست خالیه ، ولی افسوسی که خورد ،عقل را از فکر ما جدا کرد ، عصا را انداخت و بیرون مغازه رفت ، دوستش با تعجب نگاه میکرد که ناگهان یه موتوری با فکر ما برخورد کرد و الان اومده دوباره ببینه ها چطوری در سلامتیه کامل به سر میبرین.

..................................................................................................................

فرامرز آصف ناميست آشنا در ورزش ايران و صاحب ركورد چندين ساله در دووميدانی ايران در رشته های پرش سه گام( دارای ركورد 31 ساله با ۱۶ متر و ۸ سانتى متر ) و پرش طول(7.58متر) و همچنين برنده مدال برنز پرش سه گام در مسابقات قهرمانی آسيا در تهران ميباشد در سال 1974 بدعوت تيم دووميدانی دانشگاه نوادا و سپس تيم دووميدانی دانشگاه كاليفرنيای جنوبی و استفاده از بورس ورزشی اين دو دانشگاه به آمريكا رفت ودر سال 1978 باتفاق تيم دانشگاه  كاليفرنيای جنوبی به قهرمانی تيمی آمريكا(N.C.A.A. champion ) نائل گرديد، وی فارغ التحصيل رشته مهندسی آرشيتكت معماری از دانشگاه فوق ميباشد.

آصف در سال 1984 فعاليت هنری خود را با گروه افرا شروع كرد كه ثمره اين همكاري و آشنايی ديرينه او با اردشير فرح گيتاريست و تنظيم كننده چيره دست آلبوم افرا بود.

 

A native of Abadan, Iran, Faramarz Assef is not only a popular singer among all Iranians, but he is also a well-known name in the sport of track & field. With his record of 10.08 meters, Assef is still the Iranian national record holder in the triple jump since 1974. He is also a bronze medallist in the same event at the Asian Games, which were held in Tehran, Iran in 1974. As a member of the University of Southern California (USC) track team from 1976 until 1980, Assef also received his bachelor degree in architecture. Assef recorded his first album "Afra 1" in 1984, which was then followed by "Afra 2" in 1988, "Afra 3" in 1993, "Afra 4" in 1998 and this latest release, "Afra 5" in 2002. Throughout his musical career, Aseef has been wishing to achieve a goal of gaining recognition for Iran's true culture and heritage, as well as its contemporary ethnic music via it's integration into world music.

توجه بشه متن فارس یا انگلیسی ترجمه ی هم نیستن
نوشته شده توسط فردا در 11:26 بعد از ظهر |  لینک ثابت   •