تبليغاتX
هرچگانشان،آبادانمان،فرداي من

پنجشنبه یازدهم بهمن 1386

سلآ/

 

از یه نارنج درخت خونه همسایه پدر برزگ شروع شد وقتی برای بستن آنتن با داییم رو بوم رفته بودیم ، این درخت نارنج وسط یه حیاط که اطرافش فقط آپارتمان بود و همه مسلط به آن ، کنارش یه تاب بود که جلو عقب میرفت ، و روی تاب هم یکی نشسته بود که سایه درخت نمیذاشت ارکان دید ما کامل بشه ، میخواستم هر کسی بود عاشق لبخندش بشم ، چاره نبود عاشق سایه اش شدم ، دیگه از اون لحظه به بعد میخواستم فقط آنتن ببندم ، وقتی که تاب واستاد منم برگشتم رفتم اونور بوم ، گفتم ملت تو خونه شون راحت نباشن، چند تا درخت جلوی حرف کاف داروخانه بابک رو گرفته بودند ، ساعت طرفای 4 بود و در این ساعت همیشه بوی شیرینی تازه از قنادی  سروش بلند میشد ، اما چه فایده فقط بو داشت مزه چی بگم هر چی بگم الکی گفتم ، اومده بودیم مسافرت تابستونه ، هر روز صبح ساعت 9 از خونه میزدم بیرون به طرف چارراه سینما سعدی که کلا دویست متری میشد، بعد با دقت از خیابون رد میشدم به طرف پاساژ برق ، ویترین لباس فروشی ها رو با دقت نگاه میکردم ، بعد نمیرفتم طبقه دوم که همش خدمات کامپیوتری بود ، کاری نداشتم من دنبال لبخند بودم ، بعد میرفتم اون دست خیابون تا خیابون ملاصدرا میرفتم به طرف شهر کتاب و 1 ساعتی تمام کتاب ها رو با دقت بررسی میکردم ، اما کتاب خوباش گرون بود ، می گفتم نمی ارزه ولی می ارزید ، بعد از شهر کتاب میرفتم کتاب فروشی محمدی یادمه اونجا یه کتاب خریدم ولی برای دلخوشی اسم کتاب و 3 صفحه اول گولم زد اونی که نشون میداد نبود . دیگه وقتی برمیگشتم ساعت 12 را پشت سر گذاشته بود و به وقت ناهار خود را نزدیک میکردبه خونه میرسیدم .

حالا فرداش هم همینطور ولی اینبار می رفتم تا پارامنت بعدم نمیدونم چی میشد که میشد خیابون زند بعد میرفتم تا آخر که میرسدم بستنی پشت زندون ، این قلعه کجه چرا کجه؟ بستنی نمی خوردم ، حاضری میزدم برمیگشتم خونه، کار هر روزم بودم ، عصرا هم دیگه خانوادگی به این امر مشغول میشدم!( که حالش بیشتر بود هم عصر بود هم ملت کمتر عجله داشتن، قشنگ با حوصله!) ، حوصله ای بود همش پیاده(دیگه تو مرکز شهر ماشین واسه چی ، تا عفیف آبادم پیاده میزدیم ،وقتی مجردی بودیم ولی دیگه با خانواده نمیشد بچه ها خسته میشدن! ، بدون خوردن چیزی (خوردن تنهایی حال نمیده همیشه جمعی که بودیم حسش میومد) ، احیانا یه آب معدنی ، توی هر ولگردی تقریبا تمام همه ی کسانیکه که جلوم بودن مورد دید قرار داده و برای بیشتر شدن بعضی هاشون آرزوی خدا زیادشون کنه را به لب میوردم همین جور الکی ! دل میگه به سیم آخر بزنم ولی وقتش نیس ! این وسط شهر روستا هم بسته بودند وگرنه بین راه یه سری هم اونجا میزدیم ، بچه بودیم میرفتیم ، بزرگ شدیم گفتیم بچه بازیه نمیام ، تعطیل شد دلتنگ شدیم !

یواش یواش خنده ای پیدا نشد .

......................................

وسط مسابقه ی دو با رفیق او مرا پشت سر گذاشت ، مسابقه گذاشته بودیم تا خونه جدیدمون ، وقتی جا موندم فهمیدم خونمونو بلد نیستم ولی اون بلد بود ، دل به مسیر بستم ، راحت اینطرف و اون طرفو نیگا میکردم و خوشحال بودم ، مادر را دیدم که میخواست بره به خونه ، با مادر همراه شدم وه به خانه رسیدم ، این بار راحت و آگاهانه هر طرففو میخواستم ببینم ، میدیدم ، قبلا دو سه بار همینطور شده بود  ولی این بار زمینه اختیار بیشتر شده  بود ،(قبلانا خوابو میدیدم ولی الان خواب بازی میکردم) اگه ساعت زنگ نمیزد و برای اینکه بقیه از خواب بیدار نشن از این خواب بیرون نمی آمدم ، تو اتاق بودم کبوتری اومد و کنار پنجره نشست، داشتم درس میخوندم ، دیدم دو تا مرغ عشق رو دستمام امدن و بازی میکنن ، میخواستم یه ریزه فشارشون بدم که گفتم اذیت میشن ، این کار و نکردم ، داشتم میرفتم طرف یخچال تو حال بابام و بابا بزرگ نشسته بودن ، ترسیدم ، شماها کی اومدین ، گفتن صبح داشتی تو اتاق درس میخوندی ، نفهمیدی ، با پدربزرگ (پدری) رفتیم تو کوچه کنار در واستادیم یکی یکی فامیل میومدن حال همه خوب بود ، ولی یکی چشاش اون طور همیشه نیود ، از تو پنجره ماشین نیگام میکرد و من هم به چرا؟

......................................

علاقه به لبخند دیگران و میمیک صورت تو اون لحظه باعث شده که به بعضی ها علاقه خاصی داشته باشم ، دوستم دارم فقط بخندن ، در حال حاضر فقط یکیه بین کساییکه میشناسم تازه اخمشم قشنگه ولی خود خواهی نمیکنم بخنده بهتره ، علاقه به بازیگران همینطوره، خسرو شکبیایی خنده اش خوبه ولی هیچی پوس خنده محمد رضا فروتن نمیشه، بین خواننده ها هم قیافشونو نبینیم بهتره ، بچه بودم کلیپ سیاووش قمیشی رو میدیدم یاد سرطانیا می افتادم ، ابی یاد جغد ، از پیروز خوشم میومد ، اندی هم چون موهاش شبیه قهرمان سریال رینو (لرونزو لانز) بود ، بقیه هم نمیشناختم یا فرقی نمیکرد، سندی بود  و بابا با کی اومده؟

.......................................

با خودم گفتم همه جا رفته نظر داده ولی اینجا نیمده ، اما جمله ی آشنا منو مشکوک کرد پاپتی گفت زرشک تازه مشکوک شدی خیلی وقته!!

چه میدونم؟

..........................................

مشکوک زدن دیگه مشکوک نمیزنه همه چی ثابت شد .

.........................................
نوشته شده توسط فردا در 1:1 قبل از ظهر |  لینک ثابت   •