تبليغاتX
هرچگانشان،آبادانمان،فرداي من

جمعه بیست و نهم آذر 1387

به من بگو بی وفا

به من بگو بی وفا حالا یار که هستی خزان عمرم رسید نو بها رکه هستی

مخوام برم دور دورا دلم طاقت نداره دست غم تو داره روزامو میشماره

سلام

درسا زیاده و ما هم چیز نخوندیم چیزی پس وقت کمه.آنقدر چیز دارم بگم که نمیدونم از کجا شروع کنم پس شروع نمی کنم.

 فکر میکنم دیگه حال اونجوری گفتن رو ندارم شاید اون موقع اینقد کار نداشتم سرم شلوغ نبود حالا دیگه اما در کل دانشجو تو شهر غریب اونم ازاد بعد خونه دانشجویی تو گلستان فوتبال تو سالن سازمان برق کم کردن روی  برقی های چمران تو شلم عجب حالی داره (البته تو شلم الان اونا جلو هستن).

نوشته شده توسط فردا در 1:9 قبل از ظهر |  لینک ثابت   •