هرچگانشان،آبادانمان،فرداي من
هر جور راحتم
سه شنبه بیست و نهم مرداد 1387
از تو چه پنهون/افراي 3 / آصف
حس خوبه با تو بودن ديگه با من آشنا نيست
شعر خوبه از تو گفتن ديگه سوغاتي من نيست
من همونم كه يه روزي واسه چشمات خونه ساختم
واسه بوسيدن دستات همه زندگيمو باختم
توي رودخونه ي قلبت قايق من رفتني بود
من از اول ميدونستم قايقم شكستني بود
واسه قلبه صدتا عاشق
زير پنجرت ميخوندم
توي شهري كه بودي من مسافرت ميموندم
اگه باروني نباشه واسه ريشه ي درختم
تو نياز تو ميموندم تا بباري روي بختم
توي رودخونه ي قلبت قايق من رفتني بود
من از اول ميدونستم قايقم شكستني بود.
قامت خوب و قشنگت شده درمون تب من
سفر بي انتها بود واسه قصه ي شب من
چيز تازه اي ندارم كه به پاي تو بريزم
دسته خوبه مهربوني ياورت باشه عزيزم.نوشته شده توسط فردا
در 1:35 قبل از ظهر | لینک ثابت
•

